بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
بود اندر مطبخ جم ای عجبدیگ و کاسه در خصومت روز و شب
دیگ سنگین بود قصد جنگ کردکاسه زرین بود قصد سنگ کرد
هر دو تن از خشم در شور آمدندسنگ وزر بودند در زور آمدند
دیگ گفتش گر اباگر روغن استشور وشیرین هرچه هست آن منست
کار تو بی من کجا گیرد نظامگر منت ندهم تهی مانی مدام
تو ز سنگ آئی در اول آشکارباز بر سنگت زنند اندر عیار
گر ترا سنگی نباشد در نهاددایماً بی سنگ خواهی اوفتاد
تو چنین زیباو سنگین از منیتو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی
کس سیه دیگم نمیخواند بنامچون سیه کاسه توئی در هر مقام
چون شنیدی این دلیل دلپذیردست چون من دیگر در کاسه مگیر
این سخن چون کاسه را آمد بگوشهمچو دیگی خون او آمد بجوش
گفت تو از هرچه گفتی بیش و کمفارغم من چون منم در پیش جم
خیز تا خود را بصرافان بریمتا زما هر دو کدامین برتریم
چون محک پیدا شود صراف راخود محک گوید جواب این لاف را
تو ببین وقت گرو در سنگ و زرتا ازین هر دو کدام ارزنده تر
در گرو کهنه ز نو آید پدیدکار در وقت گرو آید پدید
تا سفر در خود نیاری پیش توکی به کنه خود رسی از خویش تو
گر به کنه خویش ره یابی تمامقدسیان را فرع خود یابی مدام
لیک تا در خود سفر نبود ترادر حقیقت این نظر نبود ترا