گنج

بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل

زین گدائی بر ایاز آشفته شداین سخن در پیش سلطان گفته شد
پیش خویشش خواند حالی شهریارگفت ازین پس با ایازت نیست کار
گر بود کاریت بیم کشتن استتو نمیدانی کایاز آن من است
مرد گفت ای پادشاه حق شناسگر ازان تست این ساعت ایاس
عشق نیست آن تو من اکنون شدمعشق بردم وز میان بیرون شدم
گر کنی از وی فراقی حاصلمچون توانی برد عشقش از دلم