گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

گفت چون هاروت و ماروت از گناهاوفتادند از فلک در قعر چاه
هر دو تن را سرنگون آویختندتادرون چاه خون میریختند
هر دو تن را تشنگی در جان فتادزانکه آتش در دل ایشان فتاد
تشنگی غالب چنان شد هر دو راکز غم یک آب جان شد هردو را
هر دو تن از تشنگی میسوختندهمچوآتش تشنه میافروختند
بود ازآب زلال آن قعر چاهتا لب آن هر دویک انگشت راه
نه لب ایشان بر انجا میرسیدنه ز چاه آبی به بالا میرسید
سرنگون آویخته در تف و تابتشنه میمردند لب بر روی آب
تشنگیشان گر یکی بود از شماردر بر آن آب میشد صد هزار
بر لب آب‌ آن دو تن را خشک لبتشنگی میسوخت جانها ای عجب
هر زمانی تشنگیشان بیش بودوی عجب آبی چنان در پیش بود
تشنگان عالم کون و فسادپیش دارند ای عجب آب مراد
جمله درآبند و کس آگاه نیستیا نمیبینند یا خود راه نیست