گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

چون ز دنیا شد جنید پاک دینپس جنازهش برگرفتند از زمین
پر زنان مرغی سپید از آسمانبر جنازه او نشست اندر میان
خلق چندان کاستین افشاندندمرغ را از نعش او میراندند
مرغ یک ذره از آنجا بر نخاستلیک بگشاد او زفان در نطق راست
گفت ای ارباب ذوق و اهل دینچند رنجانید خود را بیش ازین
زانکه شد مسمار عشقی آشکاربر جنیدم دوخت تا روز شمار
قالب او حصه کروبیانستلیک پای خلق این دم در میانست
گر نبودی زحمت و شور شماقالبش با ما پریدی در هوا
قالبش ماراست قلبش آن دوستمغز آن اوست وان ماست پوست
گر شود یک ذره از قلبش پدیدبس بود قفل دو عالم را کلید
صد جهان پر فرشته هر نفستشنهٔ بوئی شدند از پیش وپس
تشنه میمیرند در دریا همهگوئیا دارند استسقا همه