بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
رفت شبلی ابتدا پیش جنیدگفت هستم پای تا سر جمله قید
می چنین گویند در هر کشوریکآشنائی را تو دادی گوهری
یا ببخش و گوهرم همراه کنیا نه بفروش و مرا آگاه کن
گفت اگر بفروشم این گوهر تراچون بها نبود کند مضطر ترا
ور ببخشم چون دهد آسانت دستقدر نشناسی و گردی خودپرست
لیک همچون من قدم از فرق کنخویش در بحر ریاضت غرق کن
تا در آن دریا به صبر و انتظارآیدت آن گوهر آخر با کنار