گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
با پسر میگفت یک روزی عمرطعم دین تو کی شناسی ای پسر
طعم دین من دانم و من دیده‌امزانکه طعم کفر هم بچشیده‌ام
جان چو در خود دید چندان کار و باردر خروش آمد چو ابر نوبهار
گفت اگر من نیک اگر بد بوده‌امدر حقیقت طالب خود بوده‌ام
از طلب یک دم فرو ننشسته‌امروز تا شب خویش را میجسته‌ام
هرکجا رفتم به بالا و نشیبجمله را ازجان من نورست وزیب
در حقیقت چون همه من بوده‌امنور بخش هفت گلشن بوده‌ام
پس چرا بیرون سفر میکرده‌امسوی این و آن نظر میکرده‌ام
ای دریغا ره سپردم عالمیلیک قدر خود ندانستم دمی
گر همه در جان خود میگشتمیمن به هر یک ذره صد میگشتمی
سالک سرگشته آمد پیش پیرشرح روحش داد از لوح ضمیر
گفت هر چیزی که پیدا و نهانستجملهٔ آثار جان افروز جانست
در جهان آثار جان بینم همهپرتو جان و جهان بینم همه
پرتوی از قدس ظاهرشد بزوردر جهان افکند و درجان نیز شور
پرتوی بس بی نهایت اوفتادتاابد بیحد و غایت اوفتاد
هرچه بود و هست خواهد بود نیزجمله زان پرتو گرفتست اسم چیز
نام آن پرتو بحق جان اوفتادهر دو عالم را مدد آن اوفتاد
قدس ظاهر شد بیک چیزی قویوی عجب آنبود جان معنوی
لیک چون جان رانبود آن روزگاردر هزاران صورت آمد آشکار
بود جان را هم صفت هم ذات نیزهر دو چون جان هم گرامی و عزیز
اصل جان نور مجرد بود و بسیعنی آن نور محمد بود و بس
ذات چون در تافت شد عرش مجیدعرش چون در تافت شد کرسی پدید
بازچون کرسی بتافت از سرکارآسمان گشت و کواکب آشکار
باز چون اختر بتافت و آسمانچار ارکان نقد شد در یک زمان
بعد ازان چون قوت تاوش نماندچار ارکان را در آمیزش نشاند
تا وحوش و طیر وحیوان ونباتبا مرکبهای دیگر یافت ذات
ذات جان را هم صفاتی بود نیزلاجرم از علم و قدرت شد عزیز
شد ز علمش لوح محفوظ آشکارشد قلم از قدرتش مشغول کار
چون ارادت را بسی سر جمله بودهم ملایک بی عدد هم حمله بود
از رضای جان بهشت عدن خاستوز غضب کوداشت دوزخ گشت راست
روح چون در اصل امر محض بودجبرئیل از امر ظاهر گشت زود
باز روح از لطف وز بخشش که داشتزود میکائیل را سر برفراشت
باز قهرش اصل عزرائیل گشتدو صفت ماندش که اسرافیل گشت
یک صفت ایجاد و اعدام آن دگروز وجود و از عدم جان بر زبر
گر صفات روح بی اندازه خاستهر یکی را یک ملک گیری رواست
پیر چون از شرح او آگاه شدگفت اکنون جانت مرد راه شد
لاجرم یک ذره پندارت نماندجز فنای در فناکارت نماند
تا که میدیدی تو خود را در میانبرکناری بودی از سر عیان
چون طلب از دوست دیدی سوی دوستاین نظر را گر نگه داری نکوست