گنج

بخش ۱ - المقالة الاربعون

سالک راحت طلب ریحان راهپیش روح آمد به صد دل روح‌خواه
گفت ای عکسی ز خورشید جلالپرتوی از آفتاب لایزال
هرچه در توحید مطلق آمده‌ستآن همه در تو محقق آمده‌ست
چون برونی تو ز عقل و معرفتنه تو در شرح آیی ونه در صفت
چون تو بی ذات و صفت باشی مدامهم صفت هم ذات جاویدت تمام
بی‌نشانی پاک و بی‌نامی توراستهست بر قد تو غیب الغیب راست
نیست بالای تو مخلوقی دگرنیست بیرون تو معشوقی دگر
در فروغ آفتاب معرفتکی چراغی را توان کردن صفت
محو در محوی تو و گم در گمیوز گمی توست پیدا آدمی
چون همه داری و هستی هیچ توچون همه هیچی نداری پیچ تو
نه که از هیچ وهمه پاکی مداموی عجب از پاک پاکی بردوام
سالکان را آخرین منزل توییصد جهان در صد جهان حاصل تویی
صد جهان در صد جهان بر سر گذشتدر جهان‌های تو می‌خواهند گشت
هر نفس در صد جهان خواهند تاختدر تماشای تو جان خواهند باخت
چون تو هم جان هم جهان مطلقیهم دم رحمان و هم نفخ حقی
من در آن وسعت به واسع ره برمرفعتم ده تا به رافع ره برم
جان من یک شعبه از دریای توستمی بمیرم رای اکنون رای توست
گر مرا در زندگی وسعت دهیهمچو خویشم جاودان رفعت دهی
روح گفت ای سالک شوریده جانگرچه گردیدی بسی گرد جهان
صد جهان گشتی تو در سودای منتا رسیدی بر لب دریای من
گر سوی هر ذره‌ای خواهی شدننیست راه از ماه تا ماهی شدن
آن‌چه تو گم کرده‌ای گر کرده‌ایهست آن در تو تو خود را پرده‌ای
آدم اول سوی هر ذره شتافتتا به خود در ره نیافت او ره نیافت
گرچه بسیاری بگشتی پیش و پسدرنهادت ره نبردی یک نفس
این زمان کاینجا رسیدی مرد باشغرقهٔ دریای من شو فرد باش
من چو بحری بی‌نهایت آمدمتا ابد بی‌حد و غایت آمدم
بر لب بحرم قدم از فرق کندل ز جان برگیر و خود را غرق کن
چون در این دریا شوی غرقه تمامهر زمانی غرق‌تر می‌شو مدام
زآن‌که هرگز تا که می‌باشی جدایتو ازین دریا نه سر بینی نه پای
تا بدین دریای بی‌پایان دریای عجب تا غرقه‌تر تشنه‌تری
قطره را پیوسته استسقا بودزآن‌که می‌خواهد که چون دریا بود
قطره‌ای کز بحر بیرون می‌روددر چرا و در چه و چون می‌رود
لیک چون آن قطرهٔ جیحون بودنه چرا و نه چه و نه چون بود
تا تو این‌جایی چرایی می‌روددر فضولی ماجرایی می‌رود
چون به دریایی رسیدی پاک بازکی توان جستن تو را از خاک باز
گر همه عالم ببیزی پیش و پسبا سر غربال ناید هیچ‌کس
هرکه شد چون قطره‌ای دریاست اوآن‌چه بود او هم در آن سوداست او
در خیال خویش یک یک می‌روندخواه پیر و خواه کودک می‌روند
راحت و محنت از این‌جا می‌برنددوزخ و جنت از این‌جا می‌برند
تو در آن ساعت که بیرون می‌رویدرنگر تا آن زمان چون می‌روی
گر تو زاین‌جا بر سر طاعت شدیهم‌چنان باشی که آن ساعت شدی
ور تو در عصیان ز عالم رفته‌ایهم‌چنان باشی که آن دم رفته‌ای
بازگشتت سوی دریاست ای پسراین چه باشد کار آن‌جاست ای پسر
قطره گر بالغ و گر نابالغ استاز بد و از نیک دریا فارغ است
قطره گر مؤمن بود گر بت‌پرستدایماً دریا چنان باشد که هست
نیک و بد در تو پدید آید همههم ز تو پاک و پلید آید همه
قطره بر اندازهٔ دیدار خویشمی‌کند بر روی دریا کار خویش
هرکجا کآن‌جا نظر زایل بودقطره را آن‌ جای‌گه ساحل بود
چون ندارد هیچ این دریا کنارقطره چون بیند کناریش آشکار
گر کناری بیند آن تصویر اوستور خیالی بیند آن تقدیر اوست
مور را بر کوه اگر راهی بودکوه در چشمش کم از کاهی بود
گر بدیدی پشهٔ مقدار پیلخون او برخویش کی کردی سبیل
گر به قدر خود نمودی آفتابکی شدی حربا ز عشق او خراب
بست حربا را ز نادانی خیالکآفتاب از بهر او کرد انتقال
چون رود در عین مغرب آفتابدر رود از رشک نیلوفر در آب
گوید او چون گشت خورشیدم نهانمن چه خواهم کرد بی رویش جهان
ای شده هم در جوال خویشتنمیپرستی هم خیال خویشتن
کار بیرون است از تصویر توچند جنبانم بگو زنجیر تو
پشه‌ای تو می‌کنی بر پیل جایتا به دست خویشش اندازی به پای
صعوه‌ای تو می‌روی بر کوه قافتا به منقار تو بشکافد چو کاف
ذرهٔ تو میشوی از جا بجایتا نهی خورشید را در زیر پای
قطرهٔ تو میزنی چون چشمه جوشتا کنی دریای اعظم جمله نوش
این سخنها روح چون تقریر کردزاد ره سالک ازو تدبیر کرد
سر به قعر بحر بیپایانش دادمرد جانش دیده رو در جانش داد
سالک القصه چو در دریای جانغوطه خورد و گشت ناپروای جان
جانش چندان کز پس و از پیش دیدهردوعالم ظل ذات خویش دید
هر طلب هر جد و هر جهدی که بودهر وفا هر شوق و هر عهدی که بود
آن همه سرگشتگی هر دمشوآن همه فریاد و آه و ماتمش
نه زتن دید او که از جان دید اونی ندید از جان و جانان دید او
در تحیر ماند شست از خویش دستپاک گشت از خویش و در گوشه نشست
گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافتآن طلب از خویش هیچ هیچ یافت
گفت ای جان چون تو بودی هرچه هستخود بلی گفتی و بشنودی الست
چون تو بودی هر دو کون معتبراز چه گردانیدیم چندین بسر
گفت تا قدرم بدانی اندکیزآنکه چون گنجی بدست آرد یکی
گر دهد آن گنج دستش رایگانذرهٔ هرگز نداند قدر آن
قدر آن داند اگر گنجی بودکان بدست آوردنش رنجی بود