بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل
فاضل عالم فضیل آن ابر اشکگفت از پیغامبرانم نیست رشک
زآنکه ایشان هم لحد هم رستخیزپیش دارند و صراطی نیز تیز
جمله با کوتاه دستی و نیازکرده در نفسی زفان جان دراز
وز فرشته نیز رشکم هیچ نیستزآنکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست
لیک ازآن کس رشکم آید جاودانکو نخواهد زاد هرگز در جهان
باز گردد خوش هم از پشت پدرتا شکم مادر نیارد بر زبر
کاشکی هرگز نزادی مادرمتا نکردی کشته نفس کافرم
بکشدم نفسم که نفسم کشته بادبکشدم در خون که در خون گشته باد
از توانگر بودن و درویشیم هیچ خوشتر نیست از بی خویشیم
چون مرا از ترس این صد درس هستهر کرا جانست جای ترس هست