گنج

بخش ۱۷ - الحكایة و التمثیل

خاشه روبی بود سرگردان راهخاشه میرفتی همه در کوی شاه
سایلی پرسید ازو کای پرهوسخاشه چون در کوی شه روبی و بس
گفت تا خلقان بدانندم همهخاشه روب شاه خوانندم همه
تا ابد نقد من این انعام بسخاشه روب کوی شاهم نام بس
آنکه او داعی من آمد برینیاد داریدش دعا از صدق دین
این دم از گفتن نیندیشم بسیچون خموشی هست در پیشم بسی
زود خواهد بود کاین جان و دلمفرقتی جویند از آب و گلم
شیر مرد اگر دلت خواهد همیعزم کن برگورم و بگری دمی
برسر عطار چون زاری گریاندکی بنشین و بسیاری گری
باز پرس از حال من حالی به رازتاجواب تو دهم از گور باز
حالم آن دم از زفان حال پرسکر شو و حال از زفان لال پرس
تشنگی من ببین در زیر خاکیک دمم آبی فرست از اشک پاک
کاشکی هرگز نبودی نام منتا نبودی جنبش و آرام من
هر کرا در پیش این مشکل بودخون تواند کرد اگر صددل بود
صد جهان جان مبارز آمدههست سرگردان و عاجز آمده
زین چنین کاری که در پیش آمدستعلم مفلس عقل درویش آمدست