گنج

بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل

رهروی را چون درآمد وقت مرگلرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زارپس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلبدر چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیرجمع کن خود را بشولیده ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسیزآنکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیستکفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بودپیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواستگر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بودگر هزاران دل بود پرخون بود
چند اندیشم که جان من بسوختوز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز راتا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ منخاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنمبرنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگارچون توانم رفت پیش کردگار