بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
گفت اندر پیش افلاطون کسیکان فلانی حمد میگفتت بسی
در هنر بستود بسیاری تراتا فلک بنهاد مقداری ترا
زان سخن بگریست افلاطون بدردروی آورد از سر دردی بمرد
گفت میگریم که در دل مشکلیستتا چه کردم کان پسند جاهلیست
هرچه باشد مرد نادان را پسندمرد دانا را بود آن تخته بند
می ندانم تا پسند او چه بودتا ازآن توبه کنم در حال زود
یک ستایش کان ز جاهل آیدمصد عقوبت دان که حاصل آیدم
گر مرا اهل دلی تحسین کندجملهٔ شعرم دل او دین کند
گر ستایش گوی من صد کس بودذوق یک صاحبدلم می بس بود
نی کیم من اهل دین را چند ازیننفس تا کی داردم دربند ازین
ای دریغا هرچه گفتم هیچ بوددیده کور و راه پیچاپیچ بود
گر دمی بودی سخن پذرفتنمنیستی پروای چندین گفتنم
گر بحضرت ره گشادن دارمیکی دل برهم نهادن دارمی