گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

بر سر خاکی زنی خوش میگریستگفت مجنونیش کاین گریه زچیست
گفت چشمم تر دلم غمناک ماندزین جوان من که زیر خاک ماند
گفت تو در خاکی او در خاک نیستکو کنون جز نور جان پاک نیست
تا که در تن بود جایش خاک بودچون بمرد از خاک رست و پاک بود
گرچه تن را نیست قدری پیش دوستیوسف جان در حریم خاص اوست
چون بغایت بود رتبت روح راکردتنبیه از پی او نوح را