بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه را از اهل رازگشت وقت نزع جان کندن دراز
از سر بی قوتی و اضطرارهمچو ابری خون فشان بگریست زار
گفت چون جان ای خدا آوردهٔچون همی بردی چرا آوردهٔ
گر نبودی جان من بر سودمیزین همه جان کندن ایمن بودمی
نه مرا از زیستن مردن بدینه ترا آوردن و بردن بدی
کاشکی رنج شد آمد نیستیگر شد آمد نیستی بد نیستی
چون ترا مرگست و آتش پیش درظلم تا چندی کنی زین بیشتر
مرگ گوئی نیست جانت را تمامکاتشیش از ظلم در باید مدام