بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
در زمستان یک شبی بهلول مستپای در گل میشد و کفشی بدست
سائلی گفتش که سر داری براهتو کجا خواهی شدن زین جایگاه
گفت دارم سوی گورستان شتابزانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب
میروم چون گور او پر آتش استگرم گردم زانکه سر ما ناخوش است
آن یکی را این چنین مرگی بودوان دگر را مرگ او برگی بود
ظلم آتش در درونت افکنددر میان خاک و خونت افکند
گرچه راه ظلم از پیشان رودهرکه آن ره رفت سرگردان رود