بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
دفن میکردند مردی را بخاکشد حسن در بصره پیش آن مغاک
سوی آن گور و لحد میبنگریستبر سر آن گور برخود میگریست
پس چنین گفت او که کاری مشکلستکاین جهان را گور آخر منزلست
وان جهان را اولین منزل همیستاولین وآخرین زیر زمیست
دل چه بندی در جهان جمله رنگکاخرش اینست یعنی گور تنگ
چون نترسی زان جهان صعبناککاولش اینست یعنی زیر خاک
چند ازین چون آخر این خواهد بدنوای ازان کاول چنین خواهد بدن
هیچ مردم از پس این پرده نیستتا کسی او را بزاری مرده نیست
گر دمی خواهی زدن در پردهٔبا کسی زن کو ندارد مردهٔ
هر چراغی را که باشد باد پیشچون تواند برد راه آزاد پیش
چون تو پرسودا دماغی میبریصرصری در ره چراغی میبری
مینترسی کاین چراغ زود میرزود میری گر توانی زود گیر
گر بمیرد این چراغت ناگهیره بسر نابرده افتی در چهی
ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغکز چنان بادت فرو میرد چراغ
چون چراغ توبمرد ای بی خبرنه نشان ماند ازو و نه اثر
گر چراغ مرده را جوئی بسیدر همه عالم نشان ندهد کسی
هر چراغی را که بادی در ربودگر بسی بر سر زنی ازوی چه سود
از چراغ مرده کس آگاه نیستچون بمرد او خواه هست و خواه نیست
چون چراغ از جای بی جائی رسیدچون بدانجا باز شد، شد ناپدید
راه بینا زین جهان تا آن جهانبیش یکدم نیست جان را بر میان
از درونت چون برآید آندمیاین جهانت آن جهان گردد همی
زین جهان تا آن جهان بسیار نیستجز دمی اندر میان دیوار نیست
چون برآید آن دمت از جان پاکسر نگونسارت در اندازد بخاک
مرگ را بر خلق عزم جان مستجمله رادر خاک خفتن لازمست