بخش ۱ - المقالة الرابعه
سالک سرکش سر گردن کشانپیش عزرائیل آمد جان فشان
گفت ای جان تشنهٔ دیدار تونفس گو سر میزن اندر کار تو
طاقت هجران نداری اینت خوشجان بجانان میسپاری اینت خوش
فالق الاصباح فی الاشباح توباسط الید قابض الارواح تو
اول نام تو از نام عزیزیافته عزت چه خواهد بود نیز
چون جمالت ذرهٔ دید آفتابگشت سرگردان نمیآورد تاب
خلق عالم چون ببینند آن جمالجان برافشانند جمله کرده حال
هرکه رویت دید جان افشاند و رفتدامن از هر دو جهان افشاند و رفت
خلق گوید مرد زو گم شد نشانزنده است او بر تو کرده جان فشان
میسزد گر جان بر افشانیش توتا بجانان زنده گردانیش تو
زندگی کردن بجان زیبنده نیستجز بجانان زنده بودن زنده نیست
چون بدست تست جان را زندگیمانده ام دل مرده در افکندگی
جان بگیر و زنده دل گردان مرازانکه بی جانان نباید جان مرا
تا که عزرائیل این پاسخ شنیدراست گفتی روی عزرائیل دید
گفت اگر از درد من آگاهئیاین چنین چیزی ز من کی خواهئی
صد هزاران قرن شد تا روز و شبجان یک یک میستانم در تعب
من بهر جانی که بستانم ز تنمی بریزم خون جان خویشتن
دم بدم از بسکه جان برداشتمدل بکلی از جهان برداشتم
با که کردند آنچه با من کرده اندصد جهان خونم بگردن کرده اند
گر بگویم خوف خود از صد یکیذره ذره گردی اینجا بیشکی
چون نمیآیم ز خوف خود بسرکی توان کردن طلب چیزی دگر
تو برو کز خوف کار آگه نهٔدر عزا بنشین که مرد ره نهٔ
سالک آمد پیش پیر کاردانداد شرح حال با بسیار دان
پیر گفتش هست عزرائیل پاکراه قهر و معدن مرگ و هلاک
مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشتنه یکی نیک و یکی بد را گذاشت
گر تو زین قومی و گر زان دیگریهمچو ایشان بگذری تا بنگری
هرکه مرد و گشت زیر خاک پستهر کسش گوید بیاسود و برست
مرگ را زرین نهنبن مینهندمردنت آسایش تن مینهند
الحقت دنیا چه پر برگ اوفتادکاولین آسایشش مرگ اوفتاد
چون ترا زرین نهنبن هست مرگدیگ را سر برگرفتن نیست برگ
خیز تا گامی بگردون بر نهیمپس سر این دیگ پرخون برنهیم