گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

خلق از حجاج بسیاری گریستزآنکه با او کس نمی یارست زیست
جمله را خواند آن زمان حجاج و گفتاز شما من راز نتوانم نهفت
خویشتن را بنگرید ای مردمانتا چه بد خلقید حق را این زمان
کو چو من خلقی برون آورده استبر سر جمله مسلط کرده است
ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دیناز جهان عقل میخیزد یقین
گر جهان عقل را بر هم نهیذرهٔ‌عشقش کند دستی تهی
عشق را جان صرف کردی محو گیرعقل را چون صرف خواندی نحو گیر
چون زعین عشق گردی دردناکپاک گردی پاک از اوصاف پاک
چون نماند در ره عشقت صفاتذات معشوقت دهد بی تو حیات
لاجرم تا یک نفس باشد تراهستی معشوق بس باشد ترا