بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
بامدادی شد بر سلطان ایاسخوبیش بیحد و ملحش بی قیاس
صد شکن در گرد ماه افکنده بودهر شکن صد پادشاه افکنده بود
شاه را پیوسته رو با روی اوحاجبی نزدیکتر ابروی او
شاه درچشم سیاهش خیره بودماه درجنب جمالش تیره بود
هر دو لعل او کلید مشکلاتاین چو آب کوثر آن آب حیات
آفتاب روی او از نیکویشاه را الحق بچشم آمد قوی
گفت هان ای چشم من روشن ز توتو ز من نیکوتری یا من ز تو
گفت من نیکوترم ای شهریارپادشاهش گفت رو آئینه آر
گفت آئینه کژ آید بیشترحکم کژ هرگز نباشد معتبر
گفت چون سازیم حکم این جمالگفت از آئینهٔ دل پرس حال
حکم دل بینندگان را جان فزودهرچه دل گوید برآن نتوان فزود
شاه گفتش کز دل خود کن سؤالتامنم بیش از تو یا تو در جمال
چون برآمد ساعتی آنگه ایاسگفت من نیکوترم ای حق شناس
شاه گفت ای حاجت هر بی قراراین چه میگوید دلت حجت بیار
گفت چندانی که من در پیش شاهمیکنم در بند بند خود نگاه
من نبینم هیچ جز سلطان مدامذرهٔ از خود نمیبینم تمام
چون همه شاه مظفر آمدملاجرم بی شک نکوتر آمدم
در نکوئی کار تو دیگر بودعاقبت محمود نیکوتر بود
گر شود عالم سراسر پر غلامعاقبت محمود باید والسلام