بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
بود مجنونی همه در دشت گشتگاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت
چون رسیدی سوی شهر آن بیخبرخوش باستادی و میکردی نظر
صد هزاران خلق بودی پیش و پسمیدویدندی همه سر پر هوس
او نظر میکردی استاده خموشخیره گشتی زآن همه جوش و خروش
چون باستادی چنان روزی تمامسیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام
نعرهٔ کردی و در جستی ز جایوز سر حیرت بگفتی وای وای
وای هم از دبه هم از دبه گرهست چندین دبه میآرد دگر
این چنین خواهد شدن گر حبهٔمیخرد آن را که باید دبهٔ
می مزن از دبه و زنبیل لافگر سلیمانی برو زنبیل باف
کار کن مخلص شو از غش و عیوبزآنکه بر دبه نیاید درز خوب
تو شتر مرغ رهی نه بندهٔدبه در پای شتر افکندهٔ
جملهٔ عالم پر از تعجیل تستدبدبه از دبه و زنبیل تست
نرسد از تو گردهٔ آسان به کسجان بدادی وندادی نان به کس
گرچه از خود می نیاسائی دمیمی نیاسائی ز کار خود همی
دین زردشتی گرفتی پیش درنیست این دین محمد ای پسر