بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
در شبی کز میغ شد عالم سیاهبود مجنونی در افتاده به راه
در بیابانی میان رعد و برقکرده برقش سوخته بارانش غرق
دیده پرخون راه میبرید سختبادلی پر بیم میترسید سخت
هاتفیش آواز داد از قعر جانگفت حق با تست کم ترس ای جوان
گفت پس گر می بباید گفت راستمن ازآن ترسم که تا بامن چراست
من چنین از بیم او ترسنده امهرچه خواهد گو بکن تا زنده ام
چون بمیرم سخت گیرم دامنشبو که آخر دل بسوزد برمنش
هرکه زین یک ذره آتش باشدشنوحهٔ دیوانگان خوش باشدش
زآنکه کار جمله شان دل دادگیستسرنگونساری و کار افتادگیست
هرچه میبینند خوابی بیش نیستخلق عالمشان سرابی بیش نیست
عالمی پر شور و فریاد آمدهجمله همچون دبه پر باد آمده