گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

بلعمی کو مرد عهد خویش بودچارصد سالش عبادت بیش بود
کرده بود او چار صد پاره کتابجمله در توحید و در رفع حجاب
چارصد روز و شبش در یک سجودغرقه کرده بود دریای وجود
یک شب از شبها شبی بس سهمگینروی خود برداشت از خاک زمین
صد دلیل نفی صانع بیش گفتشمع گردون را خدای خویش گفت
روی خویش آورد سوی آفتابسجده کردش صار کلب من کلاب
عقل چون از حد امکان بگذردبلعمی گردد زایمان بگذرد
عقل در حد سلامت بایدتفارغ از مدح و ملامت بایدت
گرتو عقل ساده مییابی ز خویشاز چنان صد عقل دم بریده بیش
گرچه عقلت ساده باشد بی نظاملیک مقصود تو گرداند تمام
دورتر باشد چنین عقل از خطروی عجب مقصود یابد زودتر