بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
بود پیری عاجز و حیران شدهسخت کوش چرخ سرگردان شده
دست تنگی پایمالش کرده بودگرگ پیری در جوالش کرده بود
بود نالان همچو چنگی ز اضطرابپیشهٔ او از همه نقلی رباب
نه یکی بانگ ربابش میخریدنه کسی نان ثوابش میخرید
گرسنه مانده نه خوردی و نه خواببرهنه مانده نه نانی و نه آب
چون نبودش هیچ روی از هیچ سویبرگرفت آخر رباب و شد بکوی
مسجدی بود از همه نوعی خرابرفت آنجا و بزد لختی رباب
رخ بقبله زخمه را بر کار کردپس سرودی نیز با آن یار کرد
چون بزد لختی رباب آن بیقرارگفت یا رب من ندانم هیچ کار
این چه میدانستم آن آوردمتخوش سماعی با میان آوردمت
عاجزم پیرم ضعیفم بی کسمچون ندارم هیچ نان جان می بسم
نه کسم میخواند از بهر ربابنه کسم نان میدهد بهر ثواب
من چو کردم آن خود بر تو نثارتو کریمی نیز آن خود بیار
در همه دنیا ندارم هیچ چیزرایگان مشنو سماع من تو نیز
کار من آماده کن یکبارگیتا رهائی یابم از غمخوارگی
چون ز بس گفتن دلش در تاب شدهم دران مسجد خوشی درخواب شد
صوفیان بوسعید آن پیر راهگرسنه بودند جمله چند گاه
چشم در ره تا فتوحی دررسدقوت تن قوت روحی در رسد
عاقبت مردی درآمد با خبرپیش شیخ آورد صد دینار زر
بوسه داد و گفت اصحاب تراستتا کنندامروز وجه سفره راست
شد دل اصحاب الحق خوش ازانرویشان بفروخت چون آتش ازآن
شیخ آن زر داد خادم را و گفتدر فلان مسجد یکی پیری بخفت
با ربابی زیر سر پیری نکوستاین زر او را ده که این زر آن اوست
رفت خادم برد زر درویش راگرسنه بگذاشت قوم خویش را
آن همه زر چون بدید آن پیر زارسر بخاک آورد و گفت ای کردگار
از کرم نیکو غنیمی میکنیبا چو من خاکی کریمی میکنی
بعد از اینم گر نیارد مرگ خوابجمله از بهر تو خواهم زد رباب
میشناسی قدر استادان تو نیکهیچکس مثل تو نشناسد ولیک
چون تو خود بستودهٔ چه ستایمتلیک چون زر برسدم باز آیمت
هر کرا در عقل نقصان اوفتدکار او فی الجمله آسان اوفتد
لاجرم دیوانه را گرچه خطاستهرچه میگوید بگستاخی رواست
خیر و شر چون جمله زینجا میرودنوحهٔ دیوانه زیبا میرود