بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
چون سکندر با حکیم و با خفیرماند اندر غار تاریکی اسیر
هیچکس البته ره نشناخت بازجمله درماندند و شد کاری دراز
متفق گشتند آخر سر بسرتا خری در پیش باشد راهبر
پیش در کردند خر تا راه بردجمله را زآنجا به لشگرگاه برد
ای عجب ایشان حیکمان جهانبا خبر از سر پیدا و نهان
در چنان ره راهبرشان شد خریتا به حکمت لاف نزند دیگری
چون نمود آن قوم را اسرار خویشگفت ای بی حاصلان کار خویش
گرچه هر یک مرد پیش اندیش بوداز شما باری خری در پیش بود
چون خری از عاقلان افزون بوددیگران را کاردانی چون بود
عقل اگر جاهل بود جانت بردور تکبر آرد ایمانت برد
عقل آن بهتر که فرمان بر شودورنه گر کامل شود کافر شود