بخش ۱ - المقالة الثامنة و الثلثون
سالک بگذشته از خیل خیالپیش عقل آمد بجسته از عقال
گفت ای دستور حل و عقد ملکنیست رایج بی تو هرگز نقد ملک
خرقهٔ تکلیف دین بر قد تستتا بحد نیستی سر حد تست
ذرهٔ گر نیستی بگرفته ایذرهٔ تکلیف نپذیرفته ای
اقبل و ادبر خطاب تست خاصگاه در قیدی و گاهی در خلاص
چون شود در نیستی چشم تو بازاقبلت گرداند از خود پاک باز
چون شوی در عین هستی دیده ورادبرت هر دم کند قیدی دگر
هرچه تو داری ز نقصان و کمالحس ترا بخشیده از راه خیال
حس عدد آمد بصورت در عددپس خیال آمد عدد اندر احد
تو احد بودی عدد را معنویکز زمان و از مکان دوری قوی
پنج مدرک را خیال از پنج بارکرد ادراک تو یکدم صد هزار
تو همه در یک نفس دانندهٔگرچه شاگردی ز خود خوانندهٔ
گرچه حسن افتادت اول اوستادزاوستادت کار برتر اوفتاد
حس به معنی در حقیقت از تو خاستلیک کار صورتت او کرد راست
چون تو او را زنده کردی در صفتداد او در صورتت صد معرفت
چون ترا در زنده کردن دست هستدر دلم این مردگی پیوست هست
زندگی بخش و به مقصودم رساندر عبودیت به معبودم رسان
عقل گفتش تو نداری عقل هیچمی نبینی این همه در عقل پیچ
کیش و دین از عقل آمد مختلفبر در او چون توان شد معتکف
صد هزاران حجت آرد بی مجازعالمی شبهت فرستد پیش باز
در تزلزل دایماً سرگشتهٔدر تردد طالب سر رشتهٔ
از وجود عقل خاست انکارهاوز نمود عقل بود اقرارها
عقل را گر هیچ بودی اتفاقچون دلستی پای تا سر اشتیاق
عقل اندر حق شناسی کاملستلیک کاملتر ازو جان و دلست
گر کمال عشق میباید تراجز ز دل این پرده نگشاد ترا
سالک آمد پیش پیر نامورنامهٔ از کشف برخواندش زبر
پیر گفتش عقل از حق ترجمانستقاضی عدل زمین و آسمانست
نافذ آمد حکم او در کائناتهست حکم او کلید مشکلات
بر درخت عقل هر شاخی که هستآفتاب آنجا نیارد برد دست
هرکه او از عقل لافی میزنداز سر کذب و گزافی میزند
زآنکه هر کس را که گردد عقل صافدر سرش نه کذب ماند نه گزاف
کی تواند گشت مرد از قیل و قالدر مقام عقل خود صاحب کمال
سالها باید که تا یک نیکنامعقل را بی عقده گرداند تمام