گنج

بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل

شد مگر معشوق طوسی ناتواندر عیادت رفت پیشش یک جوان
فاتحه آغاز کرد آنجایگاهتا دمد بادی بران مجنون راه
گفت اگر دادم بخواهی داد توچون بخوانی بر حق افکن داد تو
هیچ درخور نیست این درویش راجمله او را بایدم نه خویش را
هرچه هست و بود خواهد بود نیزهست اورا جمله زیبا و عزیز
نقد بود آنجا همه چیزی ولیکبندگی و ذل میبایست نیک
لاجرم در قالب آدم دمیدبندگی رادر خداوندی کشید
شور در بازار عالم اوفکندجملهٔ‌آفاق در هم اوفکند
صد جهان بد پر خداوندی بزوراز جهان بندگی برخاست شور