بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل
بود محمود و حسن در بارگاهگشته هم خلوت وزیر و پادشاه
نه یکی آمد نه یک تن راه خواستنه گدائی قرب شاهنشاه خواست
هیچکس در دادخواهی ره نجستهم رعیت هم سپاهی ره نجست
بود بر درگاه آرامی عظیمنه امیدی هیچکس را و نه بیم
با وزیر خویش گفت آن شهریاربر در ما کو نشان کار و بار
نه کسی فریاد میخواهد زمانه گدائی داد میخواهد ز ما
هر کرا زینسان در عالی بودکی روا باشد اگر خالی بود
این چنین درگاه عالی ای وزیرنیست خوش از شور خالی ای وزیر
آن وزیرش گفت عدلی این چنینکز تو ظاهر گشت درروی زمین
چون جهان پر عدل دارد پادشاهکی تواند بود هرگز دادخواه
شاه گفتا راست گفتی این زمانشور اندازم جهانی در جهان
این بگفت و لشکری را راست کردپس ز هر شهر و دهی درخواست کرد
جوش و شوری در همه عالم فتاددرگه محمود خالی کم فتاد
شد در او موج زن از کار و بارآنچه آن میخواست آن گشت آشکار