گنج

بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل

رفت دزدی در سرای رابعهخفته بود آن مرغ صاحب واقعه
چادرش برداشت راه در نیافتباز بنهاد و بسوی در شتافت
بازبرداشت و بیامد ره ندیدباز چون بنهاد شد درگه پدید
گشت عاجز هاتفیش آواز دادگفت چادر باید این دم باز داد
زانکه گر شد دوستی درخواب مستدوستی دیگر چنین بیدار هست
چادرش بنهی اگر در بایدتورنه بنشینی چو چادر بایدت
هرچه هستت چون برای او بوددوستی تو سزای او بود
ور تو خود را دوستر داری ازودشمنی تو گر خبر داری ازو