گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه حیران میشتافتکلهٔ در راه گورستان بیافت
کرد پرخاک و نهفتش بر زمینآن یکی گفتش چرا کردی چنین
گفت مجنونش که ای از کار دوربوده است این کله پر باد غرور
میکنم پرخاک این سر تا مگرچون در آمد خاک باد آید به در
گرچه سر بر آسمان داری کنوندر زمین چون آسمان گردی نگون
کار و بار تو در این عالم بودچون تو رفتی آن همه ماتم بود
نیست آنجا جز فنا را هیچ رویزآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی