گنج

بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل

کرد مجنونی بگورستان نشستمردهٔ را سر در آورده بدست
موی از آن سر پاک برمیکند زوددر میان خاک می افکند زود
سایلی گفتش چه میجوئی ازینگفت ای غافل چرا گوئی چنین
می نگنجیدست این سر در جهانلیک موئی در نگنجد این زمان
همچو گوئی کرده ای گم پا و سراین چه سرگردانی است ای بیخبر
بر کنار آی از همه کار جهانپیش از آن کت در ربایند از میان
هیچ را چون پایداری روی نیستدشمنی و دوستداری روی نیست
گوئیا آس فلک سود و نسودهرچه هست ای جان من بود و نبود
روی را چون نیست روی اینجا بُدنفرق نبود زشت یا زیبا بُدن
موی را چون نیست در بودن امیدپس کنون خواهی سیه خواهی سپید
گر کسی آمد به بالا بازگشتقطرهٔ دان کو به دریا بازگشت
غم مخور گر خنده زد برقی و مردشبنمی افتاد در غرق و بمرد
کار و بار عالم حس هیچ نیستتا توان کوشید زر، مس هیچ نیست
زندگی عالم حس عالمیهست در جنب حقیقت یک دمی
هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشتمن نخواهم گر همه باشد بهشت