بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
دید شیخی پاک دینی را بخوابچون سلامش گفت نشنود او جواب
گفت آخر ای بزرگ نیک ناماز چه میندهی جوابم را سلام
چون تو میدانی که فرض است این جوابپس جوابم باز ده سر بر متاب
گفت میدانم که فرض است ای اماملیک بر ما بسته شد این در تمام
چون جواب تو توانم داد بازچون در طاعت فراز آمد فراز
هیچ طاعت نه رکوع و نه سجودتا ابد از ما نیاید در وجود
گر چو تو در دار دنیا بودمییک دم از طاعت کجا آسودمی
پیش ازین بودیم مشتی بیخبرقدر اکنون می بدانیم این قدر
ای دریغا راه طاعت بسته شددم گسسته گشت و غم پیوسته شد
نه بسوی طاعتم راهی بماندنه دلم را زهرهٔ آهی بماند
ای دریغا فوت شد عمر درازغصه ماند و قصه نتوان گفت باز
هر نفس صد کوه رادرنده بودلیک از مادر بوش افکنده بود
ای دریغا می ندانستیم ماکار کردن میتوانستیم ما
لاجرم امروز حیران مانده ایمدر پشیمانی به زندان مانده ایم
مرغ قدر بال و پر اندک قدرآن زمان داند که سوزد بال و پر
تو ز کوری ره نمیدانی ز چاهخیز از حق دیدهٔ بیننده خواه
کار تو یارب که چون زیبا کنندگر به کوری خودت بینا کنند
کوپله بحری تو پر باد آمدهوانگهت بر باد بنیاد آمده
ماندهٔ پر باد این دم بیخبرباش تا بادت برون آید ز سر