بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
عورتی را کودکی گم گشته بوددل از آن دردش بخون آغشته بود
در میان راه میشد بیقراروز غم آن طفل مینالید زار
صوفئی گفتش منال ای نیک زنپیشه کن تسلیم و فال نیک زن
غم مخور گر تو نیابی ای درشباز یابی در جهان دیگرش
چون سخن بشنود زن آمد بجوشگفت ای صوفی چه میگوئی خموش
من ندانم این که هرک اینجایگاهکم بود فردا شود پیش دو راه
زانکه من دانم که خلق روزگارزین دو عالم در یکی دارد قرار
بی شکی هم آدمی هم دیگرانیا درین عالم بود یا نه دران
صوفیش گفتا بدان گر اندکیدر میان صوفیان افتد یکی
نیز کس در هر دو عالم جاوداننه خبر یابد نه نام ونه نشان
هر که او با صوفیان دارد قرارهست او از هر دو عالم برکنار
تو از آن غم خور که آن طفل لطیفدر میان صوفیان افتد حریف
محو گردد جاودان نامش همیدر دو عالم نبود آرامش همی
هر که قرب حق بدست آرد دمیهمچو دریائی نماید شبنمی
قطرهٔ کو غرقهٔ دریا بودهر دو کونش جز خدا سودا بود
آب دریا باشد از شش سوی اوواو بمیرد تشنه دل در کوی او
قرب جوی ای دوست وز دوران مباشوصل خواه از خیل مهجوران مباش
گر نیاید قرب اینجا حاصلتپیش آرد بعد کاری مشکلت
گر مقام قرب حق میبایدتبر نکوکاران سبق میبایدت
خورد روز و خواب شب گردان حرامتا مگر در قرب حق یابی مقام