بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
دعوئی بد صوفی درویش راسوی قاضی برد خصم خویش را
صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاهبیّنت را خواستش قاضی گواه
رفت صوفی ودل از بند آوریددر گواهی صوفئی چند آورید
قاضیش گفتادگر باید گواهبرد ده صوفی دگر آنجایگاه
باز قاضی گفت ای مرد مجازصوفیان را می میار اینجا فراز
زانکه هر صوفی که با خود آورییک تنند ایشان اگر صد آوری
چون عدد نبود میان آن گروهدو گواه آور نه زان آن گروه
کاین گروهی اند چون یک تن شدهوز میانشان رسم ما و من شده
هر که یک دم اوفتاد این جایگاهتا ابد جاوید برخیزد ز راه
نام او از هر دو عالم گم شودهمچو یک شبنم که در قلزم شود