گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

بایزید از خانه میآمد پگاهاوفتاد آنجا سگی با او براه
شیخ حالی جامه را در هم گرفتزانکه سگ را سخت نامحرم گرفت
سگ زفان حال بگشاد آن زمانگفت اگر خشکم مکش از من عنان
ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیمصلح اندازد میان ما مقیم
گر تو را سهل است با من زان چه باککار تو با تست کاری خوفناک
گر بخود دامن زنی یک ذره بازپس ز صد دریا کنی غسل نماز
زآن جنابت هم نگردی هیچ پاکپاک میگردی ز من از آب و خاک
اینکه تو دامن ز من داری نگاهجهد کن کز خویشتن داری نگاه
شیخ گفتش ظاهری داری پلیدهست آن در باطن من ناپدید
عزم کن تا هر دو یک منزل کنیمبو کز آنجا پاکئی حاصل کنیم
گر دوجا آب نجس بر هم شودچون بدو قله رسد محرم شود
همرهی کن ای بظاهر باطنمتا شود از پاکی دل ایمنم
سگ بدو گفت ای امام راهبرمن نشایم همرهی را در گذر
زآنکه من رد جهانم این زمانوآنگهی هستی تو مقبول جهان
هرکرا بینم مرا کوبی رسدبا لگد یا سنگ یا چوبی رسد
هر کرا بینی تو گردد خاک توشکر گوید ز اعتقاد پاک تو
از پی فردای خود تا زاده اماستخوانی خویش را ننهاده ام
تو مگر شکاک راه افتادهٔلاجرم گندم دو خم بنهادهٔ
تا بود گندم مگر فردات راسر نمیگردد چنین سودات را
شیخ کاین بشنود مشتی آه کردروی و ره نه روی سوی راه کرد
گفت چون من مینشایم زابلهیتا کنم با یک سگ او همرهی
همرهی لایزال و لم یزلچون توانم کرد با چندین خلل
تا که میماند من ومائی تراروی نبود ایمنی جائی ترا
چون ز ما و من برون آئی تمامهر دو عالم کل تو باشی والسلام