بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
از اکابر بود شیخی نامداردید در خواب آن بزرگ کامگار
کو براهی میشدی روشن چو ماهیک فرشته آمدی پیشش براه
پس بدو گفتی که عزمت تا کجاستگفت عزم من بدرگاه خداست
آن فرشته گفتش آخر شرم دارتو شده مشغول چندین کار و بار
این همه اسباب و املاکت بودپس هوای حضرت پاکت بود
کار و بار خویش میداری عزیزقرب حق باید بسر باریت نیز
این همه لنگر ز تو آویختهچون شوی با نور حق آمیخته
روز دیگر مرد از آن غم شد هلاکهرچه بودش سر بسر در باخت پاک
یک نمد پاره که از وی جامه ساختآن نگه داشت و دگر جمله بباخت
چون شب دیگر بخفت آن پاکبازآن فرشته در رهش افتاد باز
گفت هان قصد کجا داری چنینگفت قصد قرب رب العالمین
گفت آخر بی خرد آنجا رویبا چنین ژنده نمد آنجا روی
با نمد آنجا مرو ای حق شناسبا خداوند جهان آخر پلاس
شد حجاب راه عیسی سوزنیاز نمدسازی تو خود را جوشنی
روز دیگر مرد آتش بر فروختوان نمد پاره بیاورد و بسوخت
دید القصه شب دیگر بخوابکآن فرشته کرد سوی او شتاب
گفت عزم تو کجاست ای نامدارگفت نزدیک خدای کامگار
آن فرشته گفت ای بس پاکبازچون تو کردی هرچه بود از خویش باز
تو کنون بنشین مرو زین جایگاهچون تو بنشستی بیاید پادشاه
چون همه سوی حق آمد پوی توحق خود آید بیشک اکنون سوی تو
پاک شو از هرچه داری و ببازتا حقت در پاکی آید پیش باز
تا نتابد نقطهٔدرویشیتنبود از قرب خدا بی خویشیت
نقطهٔ فقرست پیشان همهفقر جانسوزست درمان همه
گر به فقرت نیست فخری چون رسولهست دینت شرک و فضل تو فضول
فقر همچون کعبه چار ارکان نمودپنجمش جز ذات حق نتوان نمود
در زمان مصطفی این هر چهاربر صحابه بود دایم آشکار
جوع و جان بازی و ذل و غربتستچون گذشت این چار پنجم قربتست
جمله را بی جوع آرامی نبودهیچ کس در نان و در نامی نبود
جملهٔ اصحاب جانباز آمدندعاشق و مرد و سرانداز آمدند
جمله را عزی که بود از ذل بودلاجرم هر جزو ایشان کل بود
جمله در غربت وطن بگذاشتنددل ز زاد و بود خود برداشتند
لاجرم در فقر سلطان آمدندبهترین خلق دو جهان آمدند
در بیابانی که صعلوکان راهدر رکاب آرند پای آن جایگاه
خواجگان از عشق دستار آن زمانجمله در خانه گریزند از میان
گر تو هستی مرغ عشق و مرد راهاز در حق صد هزاران دیده خواه
تا بدان هر دیده عمری بنگریخویشتن بینی مخنث گوهری
هر زمانت تازه انکاری دگردر بن هر موی زناری دگر
پس بچندان چشم چون کردی نگاهبار دیگر صد هزاران گوش خواه
تا بدان هر گوش در لیل ونهاربشنوی از درگه حق آشکار
کای مخنث گوهر اینجا بار نیستعشق حق را با مخنث کار نیست
مرد میباید نه سر او را نه پایجمله گم گشته درو او در خدای
گر بود یک ذره در فقرت منینبودت جاوید روی ایمنی