بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
مالک دینار شب بیدار بودروز نیز از سوز دل در کار بود
چون بروز آورد شبهای درازهمچو شبها در گرفت از روز باز
روز و شب صبر وقرارش رفته بوداین چنین کس چون تواند خفته بود
دختری بودش جگر سوز از پدرگفت آخر شب بخفت و غم مخور
خلق خفته جمله تو چون کوکبیاز چه معنی مینخفتی یک شبی
گفت خفتن نیست درمان پدرکز شبیخون ترسم ای جان پدر
خواب اگر در شارع سیلی بودچون شوی بیدار واویلی بود
می ندانم کاین چه مردان بوده اندکز عمل یک دم نمی آسوده اند
گر ترا یک دم غم ایشانستیتا ابد درد تو بی درمانستی
درد ایشان نیست از کسب و عطاستکی چنان دردی شود از کسب راست