بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
گفت ذوالنون است کان دانای رازچون کند از هم بساط مجد باز
گر گناه اولین و آخرینبیش باشد ز آسمانها و زمین
برحواشی بساطش آن گناهمحو گردد جمله بر یک جایگاه
گر شود خورشیدنور افشان دمیمحو گردد صد جهان ظلمت همی
قطرهٔ چند ازگنه گر شد پلیددر چنان دریا کجا آید پدید
نه همه آنجایگه طاعت خرندعجز نیز و ضعف هر ساعت خرند