گنج

بخش ۷ - الحكایة و التمثیل

کافری پیش خلیل آمد فرازگفت نانی ده بدین صاحب نیاز
گفت اگر مؤمن شوی وآئی براههرچه دل میخواهدت از من بخواه
این سخن کافر چو بشنود از خلیلدرگذشت اوحالی آمد جبرئیل
گفت حق میگوید این کافر مداماز کجا میخورد تا اکنون طعام
او که چندین گاه نان مییافتستازخداوند جهان مییافتست
این زمان کو از درت نان خواه شدتن زدی تا گرسنه در راه شد
چون توئی دایم خلیل کردگارباخلیل خویش شو در جود یار
چون تو فارغ از بخیلی آمدیجود کن چون در خلیلی آمدی
یا رب این انعام و بخشایش نگرعین آرایش برآلایش نگر
با چنین فضلی ترا در پیشگاهکی توان ترسید از بیم گناه
زآنکه آن دریا چو در جوش آیدتنیک و بد جمله فراموش آیدت