بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
گشت مجنون در بیابانی مقیمبود آنگاهی زمستانی عظیم
آتشی بر کرده بود آن بی خبرگرم می شد دل ز آتش گرم تر
از بر لیلی کسی آمد فرازگفت ای از یار خود افتاده باز
چه خبر داری ز لیلی باز گویمن نیم بیگانه با من راز گوی
گفت این دارم خبر کان سیمبرهست از جان کندن من بی خبر
این بگفت و دست در اخگر گرفتتا که اخگر جمله خاکستر گرفت