بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
گفت چون یعقوب بر عزم سفررفت از کنعان برون پیش پسر
مصریان بی پا و سر برخاستندپای تا سر مصر را آراستند
چون زلیخا را خبر آمد ازآننه بپای اما بسر آمد دوان
ژندهٔ بر سر فکند آن بی قراربر میان خاک ره بنشست خوار
یوسف صدیق را بر رهگذراوفتاد آخر برآن بی دل نظر
تازیانه بود بر اسبش بدستبرد حالی سوی آن مجنون مست
برکشید از دل دمی آن سوختهتازیانش گشت از آن افروخته
ای عجب چون گشت از آن آتش بلندتازیانه یوسف از دست اوفکند
تا زلیخا گفت ای پاکیزه دیننیست در خورد جوانمردیت این
آتشی کز جان من آمد براهتو بدست اندر نمی داری نگاه
سالها زین آتشم پر بود جانگو ترا در دست باش این یک زمان
آنچه از عشق تو از جانم دمیدیک نفس در دست نتوانی کشید
تو سر مردان دینی من زنیاین وفاداری بود با چون منی
شرح دادن حال عاشق جاوداناز عبارت برترست و از بیان
گر زفان گردد دو گیتی سالهاهم نیارد داد شرح حالها