بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
نوح منصور آن شهشنشاه جهانیک پسر داشت ای عجب ماه جهان
یوسفی کز نوح یعقوبیش بودبیش از اندازه بسی خوبیش بود
رخش حسن او چو گرد انگیختیاز نفسها باد سرد انگیختی
چون بشیرینی جمال افروختیازحیا چون نی شکر میسوختی
زلف او در سر فکندن کاملیسر در افکنده بهر مویش دلی
چنبر زلفش رسن اندر رسنحلقه در حلقه شکن اندر شکن
صد هزاران تاب بر وی بیش بودآری آن بت آفتاب خویش بود
پرده از رویش چو فتح الباب کردمهر و مه را روی او درتاب کرد
تختهٔ پیشانیش از سیم بودجمله را تابود از آنجا بیم بود
زلف او چون کافری پیوسته داشتتختهٔ سیمین ازان بر بسته داشت
قوس او با زاغ همچون پر زاغهر نفس صد باز صید او براغ
تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشتعقل را در تنگ تیر آورده داشت
خال او در روی او در حال بودعقل و جان سر بر خط آن خال بود
از دهانش خود سخن گفتن خطاستزانکه آنجا تنگنا در تنگناست
بسدش مخدوم دایم آمدهلعل ازو یاقوت خادم آمده
رسته دندان او در بسته بوددر همه بازار حسن آن رسته بود
گر بخندیدی دمی آن سیمبردر زمان از سنگ رستی نیشکر
از زنخدانش سخن حیرانی استزانکه آنجا کوی سرگردانیست
برده گوی حسن رویش تا بماهگوی او بر ماه و پس در گوی چاه
در میان گوی او چاه آمدهوی عجب آن چاه پرماه آمده
از خط او هیچ نقصانی نبودماه را از عقده تاوانی نبود
لیک گرد لوح سیمین آن ملیحخط بزد یعنی بیاض آمد صحیح
گرچه عقلم شرح او نیکو دهدلیکن او باید که شرح او دهد
آنچنان روئی که آن او سزدشرح آن هم از زبان او سزد
گشت مردی از سپاه شهریارعاشق او عاشقی بس بی قرار
بی رخش از بس که خون بگریستیهمچو لاله غرقه در خون زیستی
بی لبش از بس که ماتم داشتیگوئیا صد مرده درهم داشتی
بی خطش از بس که در خون آمدیاز شفق گوئی که بیرون آمدی
در غمش از بس که سرگردان شدیگوئیا یک گوی و صد چوگان شدی
هر زمان یک درد او صد بیش گشتخویش را میکشت تا بیخویش گشت
شاه را آمد ز عشق او خبرپارهٔآنجا فرو افکند سر
گفت فرمایند تا فردا پگاهدر فلان صحرا بود عرض سپاه
پس پسر را گفت شاه نامورجامهٔ زیبا فرو پوش ای پسر
شانه کن مرغول زلفت از گلابگرد بفشان از رخ چون آفتاب
اندک آرایش مکن بسیار کنهرچه بتوانی همه بر کار کن
مرکبی رهوار و زیبا برنشینعرض خواهد بود فردا برنشین
روز دیگر سوی صحرا رفت شاهعرض میکرد از همه سوئی سپاه
شاه با شهزادهٔو صاحب خبرهر دمی میکرد از بالا نظر
شاه با صاحب خبر گفت آن زمانکان جوان عاشق آید در میان
دست بر زانوی من زن آن نفستا بدانم من که کیست آن هیچکس
چون زمانی بود هم پهلوی اودست زد آهسته بر زانوی او
کرد شاه آنجایگه حالی نگاهبود برنائی چو سروی زیر ماه
گرد مه خطی سیاه آورده بودسر بخط بر جان براه آورده بود
هم قبائی سخت نیکو در برشهم کلاه شوشهٔ زر بر سرش
هم سلاحش چست هم او چست بودگوئیا از عشق بیرون رست بود
چون فرود آمدمیان عرض گاهدر پسر میکرد دزدیده نگاه
شه پسر را گفت از اسب آی زیربازکن بند قبا در رو دلیر
در میان این سپاه ای نیک بختدر برش گیر و بسی بفشار سخت
روی بر رویش همی نه هر نفسهمچنان میباش تا گویم که بس
آن پسر حالی بجای آورد رازمیشد وبند قبا میکرد باز
ای عجب هر بند کو بر میگشادصد گره برجان عاشق میفتاد
شد بر برنا بغارت کردنشدست چنبر کرد گرد گردنش
بعد از آنش آورد در زیر قبامحکمش میداشت از بیم فنا
تا بدیری همچنان میداشتشاز بر خود هیچ مینگذاشتش
گه نهادی روی خود بر روی اوگاه بستی موی خود بر موی او
وی عجب از پیش و پس چندان سپاهخیره میکردند در هر دو نگاه
تا که آواز آمدش از شهریارکای گرامی دست ازو اکنون بدار
چون پسر کرد از بر خویشش رهابر زمین افتاد و جان زو شد جدا
چون جدا میگشت جانان از برشرفت باجانان بهم جان از برش
زان قبا تنگ آمدش با جان خویشکو قبا پوشید با جانان خویش
جان با جانان بهم در یک قباچون تواند گشت یک دم زو جدا
لاجرم جانان چو عزم راه کردپیش ازو جان قصد منزل گاه کرد
بر سر ره مشهدی بود آن شاههم پدر هم مادرش آنجایگاه
شه جوان را گفت تا شستند پاکپس در آن مشهد نهادندش بخاک
سایلی پرسید ازان زیر و زبرگفت دعوی کرد عشق این پسر
خواستم تا باخبر گردم ز رازکان حقیقت بود اصلا یا مجاز
خود حقیقت بود و مرد کار بودلاجرم از عشق برخوردار بود
گفت چون برنای عاشق شد هلاکاندران مشهد چرا کردی بخاک
شاه گفتش هرکه بر درگاه ماکشته شد در دوستی و راه ما
هم ز ما باشد یکی از ما بودگر چنین عاشق شوی زیبا بود
هرکه او در عشق آتش بار نیستذرهٔ با سر عشقش کار نیست
آتش از گرمی عاشق مرده شدپس زخجلت همچو یخ افسرده شد