گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

گفت دزدی را گرفت آن سر فرازدر میان جمع دستش کرد باز
دزد نه دم زد از آن نه آه کردبرگرفت آن دست و عزم راه کرد
همچنان خاموش میبرید راهتا رباطی بود رفت آنجایگاه
چون رسید آنجاخروشی درگرفتناله و فریاد و جوشی در گرفت
در فغان آمد بصد زاری زاروز نفیر خویشتن شد بی قرار
سایلی گفتش تو با چندین خروشزیر دار آخر چرا بودی خموش
گفت آنجا هیچ همدردم نبوددست ببریده یکی مردم نبود
گر من آنجا سخت میجوشیدمییا بصد فریاد بخروشیدمی
گر بسی فریاد بودی آن همهخلق را چون باد بودی آن همه
لیک اینجا یک بریده دست هستکس چه داند او بداند درد دست
لاجرم گر پیش او نالم رواستکو بداند نالهٔ من از کجاست
تا نیاید هیچ همدردی پدیدنالهٔ همدرد نتواند شنید
ذرهٔ این درد اگر برخیزدتدل بصد درد دگر برخیزدت
گر شود این درد دامنگیر توبس بود این درد دایم پیر تو
ور نگیرد دامنت این درد زودگفت و گوی این ندارد هیچ سود