گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

بود مجنونی به نیشابور درزو ندیدم در جهان رنجورتر
محنت و بیماری ده ساله داشتتن چو نالی و زفان بی ناله داشت
سینه پر سوز و دل پر درد اولب بخون برهم بسی میخورد او
آنچه در سرما و در گرما کشیدکی تواند کوه آن تنها کشید
نور از رویش بگردون میشدیهر نفس حالش دگرگون میشدی
زو بپرسیدم من آشفته کارکاین جنونت از کجا شد آشکار
گفت یک روزی درآمد آفتابدرگلویم رفت و من گشتم خراب
خویشتن را کرده ام زان روز گمگم شود هر دو جهان زان سوز گم
بر سر او رفت در وقت وفاتنیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات
این زمان چونی که جان خواهی سپردگفت آنگه تو چه دانی و بمرد
گر ز کار افتادگی گویم بسیتا نیفتد کار کی داند کسی