بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
پیر زالی بود با پشتی دو تاهکشته بودندش جوانی همچو ماه
پیش مادر آن پسر را بر سپرباز آوردند در خون جگر
پیرزن آمد بضعف از موی کمسر برهنه موی کنده روی هم
کرده خون آلود روی و جامه راگرد خویش آورده صد هنگامه را
گرچه پشتی کوژ بودش چون کمانتیر آهش میگذشت از آسمان
آن یکی گفتش که هان ای پیرزنرخ بپوش و چادری در سرفکن
زآنکه نبود این عمل هرگز رواپیرزن در حال گفت ای بینوا
گر ترا این آتشستی بر جگرهم روا میدارئی زین بیشتر
تا نیاید آتش من در دلتاین روا بودن نیاید حاصلت
چون نبودی مادر کشته دمیکی توانی کرد چون من ماتمی
چون ترا میبینم از آزادگانکی شناسی کار درد افتادگان