گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

مرغکیست استاده چست افتاده کارنیست بر شاخش چو هر مرغی قرار
جملهٔ شب تا بروز او نعره زنمی در آویزد به یک پا خویشتن
جملهٔ شب بی قراری میکندنالهٔ خوش خوش به زاری میکند
چون همه شب بر نیاید کار اوخون چکد یک قطره از منقار او
چون رود یک قطره خون از دل برونشدل چو دریائی شود زان قطره خونش
شور ازآن یک قطره در دریا فتدوآتشی زان شور در صحرا فتد
پس دگر شب با سر کار آید اوهمچنان در نالهٔ زار آید او
چون نه سر دارد نه پای آن کار اوکی رسد آن نالهای زار او
تاترا کاری نیفتد مردوارکی توانی ناله کرد از درد کار