گنج

بخش ۸ - الحكایة و التمثیل

ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤالکز کجا سازی تو قوتی حسب حال
گفت از روزی دهنده بازپرسروزیم او میدهد زو راز پرس
چون بظاهر روزیئی بینی حلالمیمکن از باطن روزی سؤال
ترک جان پاک هر روزی کنیتا زجائی چارهٔ روزی کنی
ای شده غافل ز مجروحی خویشچند در بازی سبک روحی خویش
ای سبک دل گشته از خواب گرانوی بخورد و خواب قانع چون خران
تا نیائی تو به همرنگی برونکی شود از تو گران سنگی برون
چون به همرنگی سبک گردی چو کاهدر کشندت زود سوی بارگاه
کاه چون با کهربا همرنگ بودکهربا را زآن بدو آهنگ بود
بود مغناطیس چون آهن برنگزآن بهم رنگی درآوردش به تنگ
چون کسی در اصل همرنگ اوفتاددولتش زآغاز هم تنگ اوفتاد