گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

شیخ گرگانی مگر آن شمع شرعمیشد اندر شارعی با جمع شرع
بود آن وقتی نظام الملک خرداطلسش مییافتند او زیر برد
با گروهی کودکان بیخبرگوی میزد در میان رهگذر
شیخ را با قوم چون از دور دیداز میان رهگذر یکسو دوید
گفت بنشانید از ره گرد رازانکه گر گردی رسد این مرد را
جمله را بدبختی آرد بار از آنهیچکس را برنیاید کار ازآن
شیخ کان بشنود و آن حرمت بدیداز چنان طفلی چنان همت بدید
از بزرگی پیر گفت ای طفل خردبفکن آن چوگان که بختت گوی برد
خلق میکوشند تا طاقت کنندتا نظام الملک آفاقت کنند
زین ادب زین حرمت وزین خوی توای نظام الملک بردی گوی تو
گوی چون بردی برو دیگر مبازخواجهٔ چوگان بیفکن سرفراز