بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
سائلی پرسید از آن شوریده حالگفت اگر نام مهین ذوالجلال
میشناسی بازگوی ای مرد نیکگفت نان است این بنتوان گفت لیک
مرد گفتش احمقی و بیقرارکِی بوَد نام مهین نان، شرم دار
گفت در قحط نشابور ای عجبمیگذشتم گرسنه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نمازنه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهینستنقطهٔ جمعیت و بنیاد دینست
از پی نان نیستت چون سگ قرارحق چو رزقت میدهد تو حق گزار
حق چو رزقت داد و کارت کرد راستتو بخور وز کس مپرس این از کجاست