بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
آن جوانی بود الحق بی خبررفت پیش شیخ حلوائی مگر
گفت من عمری بخون گردیده امبی سر و بن سرنگون گردیده ام
هم ریاضتها کشیدم بیشمارهم شب و هم روز بودم بیقرار
نه بدیدم هیچ در عمری درازنه رسیدم من بهیچی مانده باز
شیخ گفتش تو غلط کردی مگرکانچه جستی یافتی جان پدر
تو بهر کاری که رؤیت داشتییافتی چون کار آن پنداشتی
آنچه تو جوئی درین ره آن دهندکفر ورزی کی ترا ایمان دهند
خواجه بس کورست و ناقد بس بصیرهرچه خواهی برد خواهد گفت گیر
گر نخواهی برد چشمی زین جهانکور میری کور خیزی جاودان
هر زمان زخمی زنی برجان خوددرد میدانی مگر درمان خود
یک نفس گوئی غم جان نیستتهر نفس جز ماتم نان نیستت
آنچه آدم را ز گندم اوفتادعقل را از نفس مردم اوفتاد
یاد کرد نفس را در هر نفسگوئیا نام مهین نانست و بس