بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
گفت بوسعد آن امام ارنبیمجلسی میگفت از قول نبی
ره زده از در درآمد قافلهترک کرده حج دلی پر مشغله
آمدند آن جمع بهر زاد راهبر در مجلس که ما را زاد خواه
زانکه ما را ره زدند و کارواندر ره حج بازگشتیم از میان
خواجه گفتا چون توان رفتن بشهرعزم کرده حج اسلام اینت قهر
بازگشتن از ره حج راه نیستهرکه زین ره بازگشت آگاه نیست
گفت چندی مال بودست از قیاسکز شما بردند مشتی ناسپاس
گفت هرچ از ما ببردند از شمارمیبراید چون دو باره ده هزار
خواجه گفتا کیست از اصحاب جمعکو برافروزد دل خلقی چو شمع
این چه زیشان برده اند آسان دهدهیچ تاوان نیست اگر تاوان دهد
عورتی از گوشهٔ آواز دادکاین چنین تاوان توانم باز داد
جمع الحق در تعجب آمدنددر دعا گوئیش از حب آمدند
رفت و درجی پیش او زود آوریدهر زر و زرینه کش بود آورید
خواجه آن بنهاد سه روز و سه شبگفت اگر گردد پشیمان چه عجب
نیست این زر بیست دینار از شماربیست دینارست هر یک زو هزار
عورتی گر زین پشیمانی خوردکی توان گفتن ز نادانی خورد
پیش آمد بعد سه روز آن زنشپس نهاد آنجا دو دست ابرنجنش
خواجه را گفت ای بحق پشت و پناهآن زر آخر ازچه میداری نگاه
خواجه گفت این من ندیدم از کسیاز پشیمانیت ترسیدم بسی
گفت مندیش این معاذاللّه مگویاین بدیشان ده دگر زین ره مگوی
بر سر آن نه دو دست ابرنجنمتا شود آزاد کلی گردنم
گفت دست ابرنجنم ای نامداربوده است از مادر خود یادگار
زان همه زرینه آنیک بیش بودلاجرم روز و شبم با خویش بود
خویشتن رادوش میدیدم بخوابدر بهشت عدن همچون آفتاب
این همه زرینه در گرد تنممیندیدم این دو دست ابرنجنم
گفتم آخر یادگار مادرممینبینم می نباید دیگرم
حور جنت گفت ازان دیگر مگویاین فرستادی و بس دیگر مجوی
آنچه تو اینجا فرستادی بنازلاجرم آن پیشت آوردیم باز
فی المثل گر صد جهانست آن توآنچه بفرستی تو آنست آن تو
گر درین ره بنده گر آزادهٔتو نبینی آنچه نفرستادهٔ