گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

بود مجنونی عجب نه سر نه بنکز جنون گستاخ میگفتی سخن
زاهدی گفتش که ای گستاخ مرداین مگوی و گرد گستاخی مگرد
بس خطاست این ره که میجوئی مجویهم روا نیست اینچه میگوئی مگوی
گفت ایزد چون مرا دیوانه خواستهرچه آن دیوانه گوید آن رواست
گر سخنهای خطا باشد مراچون نیم عاقل روا باشد مرا
هیچ عاقل را نباشد یارگیکو بپردازد دلی یکبارگی
با جنون از بهر او در ساختمتادلم یکبارگی پرداختم
عاقلان را شرع تکلیف آمدستبیدلان را عشق تشریف آمدست
تو برو ای زاهد و کم گوی تومرد نفسی زر طلب زن جوی تو
بیدلان را با زر و با زن چکارشرع را و عقل را با من چکار